بي توهرگز!!!

چشم انتظارتم،شايد از راه برسي .........

نامه هجدهم

سلام بابایی... خوبی عزیزم

دلم واست ییییییییییییک ذره شده جووووووووووون تو...

بابا بدون مقدمه بگم که خیلی دلم واست تنگیده

اصلا چطور بگم به ته رسیدم

از خودت و روزگارت بگو جانم

حتما خوش میگذره که کمتر سراغ از ما می گیری گلکم

میدونی چیه؟؟؟ اون روزی داشتم به این فکر می کردم

که بابا امکان نداره دختر کوچیکشو

فراموش کنه.... حتما اونم مثل من حالااااااااا نگرانه

اماااااااا مگه میشه بابای من یه چیزی بدونه و به من نگه

بابا یه سوال ::::

چرا تا حالا نیومدی نظرتو در رابطه با این موضوعی که ذهن منو مشغول کرده بگی

یعنی برات مهم نیست دیگه یا اینکه از ته دلت راضی هستی

آخه من .... چطور بگم بابا ... من .... خودت میدونی که چقدر تنهام.

اگه تو نیای به من نگی اگه یه اشاره ای به من ندی اگه راهنماییم نکنی

بابا من میشکنم.... داغون میشم ....

البته میدونم که اگه به ضرر من بود حتما یه پیغامی میدادی

امااااااااا بابا جون من به وجودت احتیاج دارم خیلی بیشتر از همیشه

باور کن اونروزی یاد یه موضوعی افتادم دیگه نتونستم جلو اشکامو بگیرم

چقدر بده که آدم اشکاش لوش بدن ....

ای کاش میشد مرخصی بگیری فقط یکی دو هفته بیای اینجااااااااااااااااا

واااااااااااااااااااااااااااای بابا فکرشو بکن چیییییییییییییی میشه.

اما راستشو بخوای من دوست ندارم تو مرخصی بگیری بیای پیشمون

چون   چون      دیگه نمی تونم واسه یک بار دیگه بات خداحافظی کنم

اااااای...

بقیه هم خوبن ... همه سلام می رسونن ...

نمی دونم چرا وقتی میام تو وبم و برات پست میزنم اینقده سبک میشم ...

که دوست دارم پرواز کنم..

احساس می کنم کنارمی ومن بیخودی دارم حرص نبودنتو می خورم

فدای وجودت برم الهی ... الهی دورت بگردم عزیز دلم

قربونت برم دختر کوچیکتو تنها نزار ........ نزارش سر درگم شه


بقیه در ادامه مطلب

دوستان عزیز لطفا درخواست رمز نکنید!!!!!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/30ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلام به همگی ....

امیدوارم همه حالتون خوب باشه

این ایام آخر سال چقدر سنگینه ...

کی تموم میشه ؟؟؟؟

حدود یک ماهه حال هیچی رو ندارم

حتی خودم .....

از همه چیز خسته شدم . دلگیرم . اذیتم . خفه شدم . بی حالم

خدا جووووووووووووونم به من کمک کن

غیر از تو هیچکی نمیدونه چی دارم می کشم ......

دست منو بگیر و یه راهی به من پیشنهاد بده

تو که همیشه یار و یاور من بودی

توی تمام مشکلاتم منو همراهی کردی

به من صبر دادی ، آرامش دادی ، راه حل دادی

الانم ازت می خوام به دادم برسی

 

 

بعضی از اساتیدمون کلاسا رو تعطیل کردن

بعضیا هم تهدید کردن که اگه حاضر نشیم و به حرفای مبارکشون گوش ندیم

واسه هر کدوم دوتا غیبت رد می کنن که تا آخر ترم اشکمون دربیاد

از نمره فعالیت کلاسی هم خبری نخواهد بود.

بالاخره تصمیم گرفتیم این هفته رو هم بریم دیگه....

 

فعلا حالم بده ... دیگه نمی تونم ادامه بدم

برام دعااااااااااااااااااااااااااااا کنید خیلی زیاد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/21ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

دلتنگی ........

 

دلم برات تنگ شده

اما من ... من میتونم این دوری رو تحمل کنم

به فاصله ها فکر نمیکنم

میدونی چرا؟؟؟؟

آخه ... جای نگاهت رو نگاهم مونده

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم

رد احساست روی دلم جا مونده

میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم

چشمهای بیقرارت هنوز دارن با من حرف میزنن

حالا چطور بگم تنهام؟؟

آره !!!!! خودت میدونی ... میدونی که همیشه با منی

میدونی که تو برای من همه چی هستی

خاطراتت  در لحظه لحظه های من جاری هست

آخه تو ، توی قلب منی

آره ، تو قلب منی

برای همینه که همیشه با منی

برای همینه که حتی یک لحظه هم ازم دور نیستی

برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم

آخه هر وقت دلم بر ات تنگ میشه

هر وقت حس می کنم که دیگه طاقت ندارم

دیگه نمیتونم تحمل کنم

دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیقی میکشم

...دستامو که بو میکنم مست می شم

 مست از عطرت

صدای مهربونت رو میشنوم

و آخر همهء اینها

به یه چیزایی میرسم

به عشق و به تو

آره ... به تو

اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه

اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم

اونوقت دیگه تنها نیستم ...........



...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/01ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

نامه هفدهم

سلام بابایی...الاهی من فدات...چه خبرا؟ چیکار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟

ما همه خوبیم... همه سلام می رسونن....

من که دیگه دارم از دوریت تلف میشم جان تو......

دلم بدجور هواتو کرده.....

میدونم ازم دلخور وناراحتی...

اما اینو هم می دونم که چقدر مهربون وخوبی.

بابا دختر کوچیکت گیر امتحانات وزندگیه.

امتحانات که خدارو شکر عالی بودن .هرچند که خیلی زحمت کشیدم واذیت شدم اما

نمراتم عالیه....

زندگی رو هم دارم با بیخیالی میگذرونم ...

دیگه بیخیال همه چی شدم ...دیگه اینده وگذشته برام مهم نیست.

دلم هم نمی خواد به فکرشون باشم .چون بود ونبودشون یکیه واسم .

صورتمو با سیلی سرخ کردم ...

اما از این وضع هم خستم شدم .

اینکه بیخیالم ... اینکه برام مهم نیست خیلی چیزا ...

اینکه بعضی از قوانین و مقررات خصوصی خودمو

که یه زمانی واسشون ارزش قایل بودم دارم روز به روز می شکنم ....

اینکه دارم سعی می کنم خیلی چیزا رو فراموش کنم .

روزا اگر چه سرگرمم اما زندانیم . احساس خفگی دارم .

شبا هم خسته کننده تر و خفه کننده تر .

این روزا هوامون بارونیه.. دو هفته است که امتحاناتم تموم شده و برنامه چیدم که برم مزار تا ......

تا عقده ی دلمو خالی کنم ... اما بارندگی برناممو بهم میزنه.

موقع امتحانات هم که نمیشد برم . یعنی امروز دقیقا 1 ماه و 27 روزه که نرفتم اونجا ...

هر چند که یادم از تو غافل نیست. وهمیشه به یاد بابای خودم هستم.

اما این 5 شنبه رو حتما میرم .منتظر اومدن من باش عزیزم .

دیشب جات خالی بارون شدیدی زد. از همونایی که تو دوست داری.

همون موقعها که بارون می زد وتو ذوق میکردی ...

الاهی من فدات .... از خودت بگو ... حتما خیلی خوش می گذره بهت که دیگه کمتر میای پیشم .

مامان اینا تصمیم دارن توی این مدت یه مهمونی ترتیب بدن واسه دوستات تا

یاد اون ایام زنده بشه توی ذهن تک تک ماها ......................

منم خوشحالم از اینکه دوستات قراره جمع بشن خونمون ...حس خاصی نسبت به اونا دارم .

بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا بابا 

دلم برای گفتن این کلمه یک ذره شده ........ خیلی وقته که اونو به زبون نیاوردم ...

دلم می خواد مثل گذشته این کلمه رو به زبون جاری کنم و جواب بشنوم .اما .....

راستی بابا ممنونم که اینقدر واسم دعا می کنی ...

میدونم که تو دختر کوچیکتو هنوز فراموش نکردی

یقین دارم دعاهای خیر تو همیشه و همیشه بدرقه راه من هست ..

اینو هم میدونم که سفارش منو به خدای خودت می دی همیشه .. تا مواظب من باشه .

فدای مهربونیات بشم من... حتی وقتی دوری هم کم نمیاری تو مهربونی...

تو خونه هر موقع دلم هواتو کنه میرم زندگی نامتو می خونم .

اون ایام تلخ لحظه به لحظه پیش چشمم زنده میشه .

هرچند که تلخه اما واسم شیرینه چون تو هم بودی .

منو ببخش که با گفتن بعضی از حرفام اذیتت می کنم . اما یاد و خاطرات اون روزا به من گرمی میده .

یاد صبرت می افتم ... یاد اعتماد به نفس قوی که داشتی ... یاد ........

بابا جون من روز پنج شنبه بهت قول میدم میام اونورا... بشم من فدات ... مواظب خودت باش

دوستت دارم خیلی زیاد به اندازه ی تمام نفسایی که کشیدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلااااااااام سلاااااااااام !!!!!

من برگشتم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه

دلم واستون تنگولیده بود

ببخشین که توی این مدت به هیچکدومتون سر نزدم.

همش گیر درس و امتحانات بودم.

وای وحشتناک بود....

عین بچه مثبتا همش تو اتاقم نشسته بودم وفقط درس می خوندم

البته واسه وعده های غذایی می اومدم بیرون.

امتحانات هم همه یک روز در میون بود.از یه طرف فرجه کم داشتیم دیگه بدتر..

بالاخره با تمام سختی هاش  گذشت. تقریبا همشون عالی بودن.

اما خداییش چقدر سریع گذشت این ترم .......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلااااااام دوستان .

خوفین؟؟؟

خوشین؟؟؟

شروع فصل و دیدنی زمستونو به همتون تبریک میگم

اومدم ازهمتون تشکر کنم از اینکه مرتب به من سر می زنیدومنو همراهی می کنید

امیدوارم بتونم جبران کنم

سرم خیلی شلوغه...

اوضاع به هم ریخته است

نزدیک امتحاناته ومن میخوام مرخصی بگیرم تا پایان امتحانات.

تا بشینم کتابامو بخونم .

خیلی دوره ی بد و سنگینیه ...

احساس می کنم می خوام برم زندااااااااااااان .. اونم سلول انفرادی.....

دعا کنید بخیر بگذره....

توی این مدت نمی تونم بیام بهتون سر بزنم اماااااااا کامنت ها رو گه گاهی خواهم خوند

بعد از اینکه برگشتم حتما جبران می کنم ...

خواهشا نظر خصوصی نزارید بجز برای رمز دادن یا گفتم مطالب خیلی ضروری...

برام دعاااااا کنید ...

نظر یادتون نره....

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

یک هفته ی خوب

سلام دوستای خوب ومهربونم !!!!!!

اومدم این پستو بزارم وبرم

آخه یک عالمه کارای عقب مونده دارم که باید انجام بدم

درسام اینقده سنگین شده که وقتی بهش فکر کنم وحشت می کنم

از چهار شنبه شروع کنم :

ساعت 6 صبح بیدار شدم سریع آماده شدم ورفتم سمت ترمینال

توی راه هم با هندزفری های موبایلم آهنگ گوش دادم

ساعت 8 وخورده ای بود که من و بچه ها رسیدیم دانشگاه

خلاصه استاد و تحمل کردیم تا 2 ساعت.

توی آنتراک هم با بچه ها شو خی کردیم و گفتیم و خندیدیم

چون بعد از 2 هفته همدیگه رو می دیدیم

از یکی از بچه ها خبر دار شدیم که کلاسای روز 5 شنبه

ساعت 12 به بعدجهت آماده کردن

حوزه کارشناسی ناپیوسته تعطیله!!!!!

من کلی خوشحال شدم

چون 5 شنبه رو به اتفاق خانواده می خواستم برم خونه عمه اینا ....

سکشن بعدی هم باز با همون استاده بود

البته ناگفته نمونه که استاد ماهیه

تا دلت می خواد چرت بزن، آهنگ گوش بده ، بلوتوث بازی کن ،

با جفتیت درد دل کن ...کاری به کارت نداره !!!

خلاصه من و دوستم سارا که یه رشته ی دیگه می خونه رفتیم سلف

ناهارمونو خوردیم ، کلی با هم شوخی کردیم وخندیدیم .

بعدش نماز خوندیم و من دوباره رفتم سر کلاس .

کلاسم 1 تا 3 بود درس منطق .......

اون روز تو دانشگاه مراسم سالگرد شهدای گمنامی بود که

تو دانشگامون خاک شده بودن

منم دلم گرفته بود دیدم دارن نوحه میخونن گفتم برم عقدمو خالی کنم

چشمتون روز بد نبینه اینقد گریه کردم که چشام پف شدن

نوحه خونه داشت در باره باباها می خوند منو یاد بابایی انداخت

هرچی اون می گفت من به بابا ربطش می دادم

همه بچه ها سخت داشتن گریه می کردن

من تو حین گریه داشتم می گفتم این حاج آقا قصد کشتن

دانشجوها رو داره امروز!!!!

شب هم وسایلمو آماده کردم واسه فردا صبح

خیلی خوشحال بودم از اینکه فردا داریم میریم خونه عمه اینا

آخه خیلی خوش میگذره خونشون

پنجشنبه :

اول صبح بیدار شدیم سریع آماده شدیم

و راهی شهرستان عمه اینا شدیم

آخه خونشون دوره ..... کلی وسایل و سو غاتی هم برده بودیم براشون

خلاصه ساعت 12 ظهر رسیدیم اونجا

همه اونجا بودن خونشون خیلی شلوغ بود دیگه

چون شوهر عمه از مکه اومده !!!

بعد از یه استراحت کوچولو کمکشون کردیم تا

واسه مهموناشون غذا بزارن

بعد از ناهار هم دور هم نشستیم گفتیم و خندیدیم

شوخی کردیم وخاطره تعریف کردیم واسه همدیگه

من و دختر عمه خیلی با هم صمیمی هستیم

بعد از مدتها نشستیم با هم حرفیدیم

بعد از غروب هم خونه اون یکی عمه اومدن خونه شلوغتر شد

مهمونا هم باز می اومدن و میرفتن .

بعد از شام دوباره دور هم نشستیم میوه وتخمه وچایی خوردیم

فیلم و عکسای شوهر عمه رو دیدیم

هر از چند گاهی هم یاد بابا می افتادیم همه

به حدیکه من احساس کردم بابایی تو جمعمون نشسته ..........

بعدش گروه گروه نشستیم کنار همدیگه وباهم از هر دری حرفیدیم

مامانا با همدیگه

همینطور پسرا ودخترا .......

جاتون خالی خیلی خوش گذشت به من

فرداش هم باز مهمان داشتن همه مشغول بودیم دیگه

بعد از ناهار خداحافظی کردیم وبرگشتیم خونه

من چون فرداش باید می رفتم شرکت . نشستم وسایلمو مرتب کردم

خلاصه هفته ی خوبی بود امیدوارم یکبار دیگه تکرار بشه

منتظر نظرتون هستم

دوستون داااااااااااااااارم بی نهااااااااایت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/09/14ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلااااااااااام دوس جونا.

خوفین؟ خوشین؟ سر حالین؟

چه خبرا؟

تعطیلات خوبی داشتید آیا؟

من که خیلی خوب و سر حالم

اووووووووووم !!!!!!!

از سه شنبه ی هفته ی گذشته شروع کنم

روز سه شنبه ماما ن جونم از مسافرت بر گشت

اون روز بی حال رفته بودم شرکت با بی حوصلگی ومایوسانه شماره موبایل مامانی رو گرفتم

(آخه قبلش تلفنش خاموش بود ومن هیچ خبری از اون نداشتم )

که خدا رو شکر گفت توی مرز هستن...

منم کلی ذوق کردم دیگه ...

خدا خدا می کردم کی وقت اداریمون تموم شه برم مامانی رو بغل کنم..

خلاصه مامانی رو هم دیدم

بیچاره سرما خورده اونجا.... اما در عوض خیلی خوش گذرونده با هم سفراش که فامیلامون بودن

مامان مثل همیشه یک عالمه سوغاتی های خوشمل واسم آورد...

دعا هم زیاد واسم کرده

چهارشنبه هم حس دانشگاه رفتنو نداشتم زنگیدم واسه دوستم که منتظر من نباشه تو تر مینال

کلی اصرار کرد که بیام ممکن بود استاد سکشن آخری سخت گیری کنه

اما من کوتاه نیومدم گفتم فوقش یه منفی بزاره دیگه

چون دانشجو حق داره سه تا غیبت کنه

مثلا می خواستم حقم پایمال نشه

خلاصه چهار شنبه هم رفتم شرکت که دوستم زنگید گفت خوب کاری کردی نیومدی

هیچ کدوم از اساتید حضور غیاب نکردن سکشن آخری هم تشکیل نشد

خیلی خوشحال شدم از اینکه مثلا تونستم زرنگی کنم دیگه ...

پنجشنبه هم جشن عروسی یکی از دخترای فامیل نزدیک بود

هول هولکی خودمونو رسوندیم اونجا

تا شهرمون حدود 90 کیلومتری فاصله داشت

خیلی دوست داشتم باشم

آخه خاطرات زیادی با هم داریم

جمعیت زیادی نبود

اکثرا دوست و آشناهای عروس داماد بودن

قبل از شروع مراسم همه ی دخترا مشغول رسیدگی به خودشون بودن

من زیاد زحمتی به خودم ندادم

تاپ سرخ آبی پوشیدم که تو سفرم به ترکیه خریده بودمش با شلوار

آرایش صورتمو هم یک ذره بیشتر از همیشه کردم

آخه غلیظ دوست ندارم

داماد خیلی با حال بود

عروس هم خوشمل و ملوس شده بود

در کل خیلی به هم می اومدن. خوشبخت بشن الهی ...

قراره دو ، سه روز دیگه برن کیش . ماه عسل.

آرزو می کنم خوشبخت بشن در کنار همدیگه...

آخر این هفته قراره بریم خونه عمه اینا

شوهر عمه حاجی شده یکشنبه میرسه

ما هم باید بریم دیدنش دیگه........ هر چند که دیره

با شهرمون 200 کیلومتری فاصله داره

خیلی خوش می گذره خونشون

از الان دارم برنامه ریزی می کنم چطوری بریم

دوست دارم برم پیشواز ش ...

اما هم سر کارم هم اینکه یه مقداری باید بشینم درس بخونم

خرید شخصی زیاد دارم اما وقتشو ندارم برم بازار

این هفته دیگه سعی می کنم حداقل ضروری ها رو حتما بخرم

دوست داشتم پنجشنبه چون عید بود برم مزار اما رفتم عروسی

میدونم بابا خوشحال شد از این کار

فکر می کنم تا 3 یا 4 هفته دیگه اصلا نتونم برم مزار

شایدم بیشتر ....

سرتونو به درد آوردم

ممنون از اینکه منو تحمل می کنید و نوشته هامو تا آخر می خونید

ببخشید اگه چشاتون اذیت شد

نظر یادتون نره...

همه شما رو دوست دارم ...........

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/09/06ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

شانزدهمین نامه

 

سلام بابایی....

نمی دونم چی صدات کنم !!!

آخه می دونی تو خیلی از کلمه های توی ذهن من قشنگتری....

کاش بودی وخودت می گفتی چی صدات کنم.

ولی نیستی......

راستی چرا نیستی؟؟؟؟!!!!

چرا نمی خوای که باشی؟؟؟

اما اشکال نداره ... همین که می تونم برای همیشه تو خونه ی قلبم نگهت دارم خوبه....

همین که حس کنم دوستت دارم خوبه....

بابا یادت باشه هیچ وقت این حسای قشنگ رو ازم نگیری....

اونوقت خیلی بد میشه....

آخه می دونی من با تو زنده ام

با یادت با عشقت دارم نفس می کشم..

بابایی می دونی شبای من با آرزوی دیدنت فردا میشه.........

بابایی می دونی دیدنت ، تو لحظه های دلتنگی واسم مرهمه.........

بابایی می دونی که هنوز قشنگی حرفات تو یادمه........

آره هنوز هم که هنوزه تب دستای گرمت رو توی دستام حس می کنم.........

الهی فداشون بشم من ......

 

عزیزم خوبی تو؟؟؟

چه خبر؟؟؟ خوش می گذره ؟؟؟

بقیه خوبن؟؟؟ دایی اینا چطورن ؟؟؟

بابایی نگران ما نباشم عزیزم ما همه خوبیم .

بله... همینطور که می دونی مامانی نیستش.......

اینقده جای دوتایی تون خالی شده که حد وحساب نداره

بابا تو که رفتی مامان شد همه کسم . احساس می کنم بوی تو رو میده

آخه تنها یادگارته !!!

وقتی بهش نیگاه می کنم میگم خدایا شکرت به خاطر اینکه حد اقل مامان رو دارم .

بابا الان که اون نیست من خیلی احساس غربت وتنهایی می کنم

احساس می کنم زندگی بدون شما پوچه

آه بابایی اگه بدونی دل دختر کوچیکت چقدر گرفته ......

اگه بدونی چقدر تنهاست .....

اگه بدونی چی می کشه ......

بابایی دختر کوچکت دیگه خسته شد از بس خودشو به بی خیالی زده

الکی وبه اجبار می خنده ..... و بقیه رو به خنده وا می داره

با بقیه شوخی می کنه ومیگه ومی خنده ....

اما ای بی خیال ....................

روزگاره دیگه .....

بابا دلم واسه آغوشت یک ذره شده

واسه کنارت نشستن و از هر دری با تو صحبت کردن

واسه زل زدن تو چشای نازن

واسه شوخیات ... خنده هات ... مهربونیات ... دلواپسیات ... همه وهمه تنگ شده .

بابا من هنوز همون دختر کوچیک توام وبهت احتیاج دارم

به بودنت به وجودت به اینکه احساس کنم کسی هست صداش کنم بابا ........

می دونی چیه بابا ؟؟!!

وقتی دوستام در مورد باباهاشون صحبت می کنن ،

من از ته دل حسرت می خورم که چرا تو نیستی .

چرا من دیگه نمی تونم بابای خوبمو ببینم واز خوبی ومهربونیاش پیش بقیه صحبت کنم

بابا کاش به این زودی نمی رفتی مسافرت

کاش حداقل تا وقتی که من .......... تو می موندی .....

شاید واسه من راحت تر بود .

اگه اون لعنتی بد جنس نبود تو حالا کنارمی .

بابا خسته شدم از بس خودمو گول زدم و گفتم بابایی من هنوز هستش اما...

اما رفته مسافرت...

آخه از همون روزی که تو واسه همیشه پرواز کردی ورفتی

من با خودم عهد بستم که هیچوقت نه به خودم نه به دیگران بگم که تو کجایی

در واقع نمی خوام حقیقت رو به زبون بیارم وبگم ...........

همش می گفتم که تو مسافرتی و حتی ازتو هم خبر داریم

روزانه باتو هم صحبت میشیم

اما دیگه از این داستان خسته شدم.......

ای .........

بابا ای کاش چشامو می خوندی نه نامه هامو ....

ای کاش دستام به دستات می رسید نه نامه هام ....

بابا ای کاش بودی وتو و مامان با هم می رفتید مسافرت ... مثل همیشه ..

یا حداقل تو می موندی پیشم حالا که مامان واسه چند روز رفته ........

دیشب کمدتو باز کردم ... واسه چند ثانیه به کت وشلوارات خیره شدم .

دقیقا یک سال و دو ماه و 13 روز از اونا استفاده نکردی .

کمدت همونه .مثل همیشه مرتب ومنظم ...

تمام لباسات هم اون تو هستن . کسی اونا رو جابه جا نکرد

به امید اینکه یک روزی بیای ودوباره اونا رو بپوشی .

کت وشلواری که اخرین بار تنت بود رو دو دستی گرفتم ، بغل کردم

احساس کردم تو رو بغل کردم . آخه بوی تو رو میده هنوز ...

خلاصه اونا رو بوییدم ، بوسیدم و در کمدو بستم .

بابا دیشب هوا خیلی خیلی سرد شد یهویی

مواظب خودت باش گلم ... تو تحمل سرما رو نداری

لباسای ضخیم بپوش تا خدا نکرده مریض نشی عزیزم .

راستی بابا داشت یادم می رفت

چهار شنبه من و داداشی رفتیم مزار واسه عید دیدنی

مثل همیشه کنار عکست نشستم . سعی کردم زیاد اشک نریزم

تا عزیزم ناراحت نشه .

یه صحنه دیدم خیلی دلگیر شدم

همسایه جدید تو می گم .

بیچاره بچه هاش خیلی ناراحت بودن

بهشون حق میدم آخه خیلی سخته دیگه ....

من وداداشی دوست داشتیم بریم اونا رو دلداری بدیم .

بابایی دعا کن مامانی هر چه زودتر سالم بر گرده .

دلم واسش یک ذره شده ....

بابایی پیشاپیش عیدت مبارک ....

بابایی دوستت دارم

بابایی دوستت دارم

بابایی دوستت دارم

تنهام نزار که خیلی تنهام ........

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/30ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلام به همگی ........

امیدوارم حال همتون خوب باشه

بازم منو ببخشید از اینکه دیر اومدم خیلی دیر....

اما بازم واسه خودم دلیلایی دارم

آخه دور از جون اینترنت شهرمون مشکل فنی داشت

هزار و یک آیه و ورد و طلسم خوندیم تا

بالاخره درست شد تقریبا .....

دلم واسه همتون تنگ شده .

توی این چند روز اتفاق خاصی نیافتاد

اگرهم افتاد واسه من تازگی نداشت

مثل همیشه تکراری بود دیگه....

دلم واسه مامانی یک ذره شده ...........

دیشب دومین شبی بود که تو خونه نبود

اینقده بد خوابیدم.......

مامان رفت مسافرت. یکککککککککککککککک هفته می مونه

واسه من خیلی زیاااااااااااااااده.

خسته شدم از بس دلتنگی می کنم ....

احساس خیلی بدیه که انسان همش دلتنگ باشه.

مگه نه؟؟؟؟

اون جمعه ی قبلی رفتم مزار

از دور عکس بابایی رو دیدم

واسه یه لحظه تصور کردم بابا یی اونجا نشسته

ومنتظر منه....

نزدیک که شدم عکسشو دو دستی بغل کردم

از اینکه این حرکتو انجام دادم خجالت کشیدم

احساس بدی بهم دست داد

چون اطرافیام داشتن نیگام می کردن

نزدیک یکساعت نشستم با عکس بابایی حرف زدم

احساس میکردم لباش ، چشاش ، تکون می خوردن ...........

دانشگاه هم مثل همیشه بود

بچه ها دست به یک شده بودن تا 5شنبه این هفته دانشگاه نیان تا کلاسا تشکیل نشه

یه عده که میخوان وانمود کنن خیلی درس خون تشریف دارن

گفتن ما میاییم...

یه عده هم از ترس بعضی اساتید میخوان حاضر شن....

بنده هم خدا خدا می کنم تا دولت تعطیلی اعلام کنه........................................

امیدوارم اگه قراره تعطیلی اعلام بشه ساعت 12 شب نباشه...

به هر حال ........

هوا داره کم کم سرد میشه

لباسای زمستونمو هنوز در نیاوردم از توی کمد

یعنی دم دستم هستن ها!!!!!!!

اما حقیقتش از لباسای کلفت خوشم نمیاد

تخت خوابمو جابه جا کردم

رو تختی مخصوص زمستونو هم بهن کردم خیلی خوشمل شد...

دکور اتاقمو هم یه خوره جابه جا کردم...

یه باندای گنده ی خیلی خوشمل دارم که خیلی دوستش دارم

اونو گذاشتم روبروی تخت خوابم.

کمدمو هم تمیز کردم

از بس شلوغ بود وقتی می خواستم چیزی بردارم اول باید

فکر میکردم چطوری اون چیز مد نظرو بردارم تا بقیه نریزن.........

الان شد اینجوری:

وسایل شخصی یک طرف

لباسها بر حسب سایز و نوع یک طرف دیگه

همینطورکیفها و.....

فکرای بد بد در موردم نکنید یه وقتی

که این دختر بابایی چقدر لوس وبی نظمه

باور کنید وقتم بره آخه

دیروز شده بودم مسئول خرید خونه

آخه مامانی نیست دیگه

بقیه هم بیکار نیستن......

واسه یک هفته خرید کردم

حالا فهمیدم مامانا چی می کشن........

بعد از ظهر دیروز خمیر فلافل درست کردم گذاشتم فریزر

به درد می خوره یه وقتی ......

اوم...............

دیگه حرف خاصی ندارم جز اینکه بگم دوستون دارم

ایندفعه دلم واسه مامانی هم خیلی تنگ میشه

مامان و بابا ی مهربونم خیلی دوستتون دارم....

این چند بیت شعر رو تقدیمشون می کنم

یاد تو شعرامو می سوزونه

امروزو فردامو می سوزونه

تا دوری از خونه

این خونه ویرونه

حال منم بریشونه

شب جای چشماتو نمی گیره

حتی دنیا جاتو نمی گیره.........................

مردم ازصبوری

از این همه دوری

میگی طاقت بیار آخه بگو چه جوری........................

مواظب خودتون باشید



+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/24ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

نمیشه یه شب به خاطر نبودنت گریه کنم

نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم

می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم

می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم

می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم

نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم

می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم

می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم

می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم

می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم

می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم.



بابايي دوستت دااااااااااااااارم ....




سلاااااااااام سلااااااااااام...

خوبيد؟ خوشيد؟

دلم واسه همه شما تنگوليده.

از اينكه دير به دير آپ مي كنم واقعا شرمنده ي همه شمام

آخه مي دونيد من كه به شما گفته بودم خيلي سرم شلوغه....

حالم داره به هم مي خوره از اين برنامه ي تكراري

اول هفته تا سه شنبه اول صبح ساعت 7 بيدا ر ميشم و هول هولكي يه چيزي مي خورم

بعضي وقتا كه حال وحوصله داشته باشم از موبايلم آهنگ ميزارم

صداشو هم زياد ميكنم كه مثلا روز خوبي رو شروع كرده باشم ...

بعدش ميرم روبروي آينه ....

نه !!!

زود قضاوت نكنيد!!!

نه اينكه به ظاهرم نمي رسم  هاااا؟؟؟؟

مي رسم اما خيلي ملايم و كم...

چون بنده از اون نوع زيادش نمي پسندم.

خلاصه لباسمو  سريع مي پوشم و يك بار ديگه خودمو توي آينه بررسي مي كنم

حالم بهم مي خوره از بس قيافمو توي اون لباساي رسمي مي بينم.

مقنعه ي مشكي و....

فاصله ي خونمون تا ميدون 10 دقيقه اي راهه

هميشه عادت دارم پياده روي كنم

بعدش سوار تاكسي ميشم كه واقعا جاتون خالي

آدم احساس مي كنه ماشينه مراد برقيه

امااااا بي انصافي نباشه همه تاكسيامون اينجوري نيستن

بعضياشون با كلاس تشريف دارن

تاااااااازه راديو هم روشن مي كنن!!!

نمي دونم شايد دنبال خبراي جديد باشن

 سهميه بنزين و جديدا يارانه ها ....

تا ساعت 12  ، 12 ونيم هم سر كارم

برمي گردم خونه كلي التماس مي كنم تا ناهار ميل بفرماييم

آخه همه ميگن چه خبرته ما كه گرسنه نيستيم...

راست هم ميگن طفلكي ها

آخه صبحونشونو ساعت 10 ونيم 11 ميل مي كنن

من جاي اونا بودم تا غروب چيزي نمي خوردم

بعدش سريع نماز مي خونم  تا برسم حداقل يك ساعتي استراحت كنم

 چون بعد از ظهر هم ساعت 5 بايد سر كار باشم

دوباره عمليات صبحو دقيقا مو به مو انجام ميدم و ميرم شركت تا ساعت 7

ماشاا... شبا اينقده طولانيه كه آدم دوست داره عين توي كارتون ها بره ساعتو ببره جلو

تا سريع بگذره....

بين خودمون باشه حوصله ي خوندنو هم ندارم

درسام تقريبا زياد شده

اما تنبلي رو بيشتر تر جيح ميدم

دلم  يه مسافرت مي خواد ... خيلي به سرم زده اما شرايطش مساعد نيست

وااااااااااي چه خوب ميشه اگه بتونم برم هااااااااا

چهارشنبه و پنجشنبه كه دانشگاهم...

واسه اونجا هم كلي برنامه هست.

تكرار اندر تكرار شده اين زندگي ماااا....

همش هم پوچ و الكيه.مانند دو در جا مي مونه

البته من اينجوري تعبيرش مي كنم

اصلا يك جوريه واسه من .

اينقده از بابايي شرمنده هستم كه حدود 4 هفته است نرفتم مزار

احساس مي كنم ازم دلخوره و پيش خودش فكر مي كنه كه فرا موشش كردم

اما به چشماش قسم اينطور نيست . اون هميشه تو يادمه

هر چند كه من احساس مي كنم بابا ي من اونجا نيست

يك جاي خيلي بهتري هستش ديگه ...

اما خوب اونجايي كه محل پرواز بابا بود واسم مقدسه و بايد هميشه برم

راستي اگه  بابايي بياد چه روح تازه اي به زندگيم ميده ....

اي ...

همين تازه يه اس ام اسي واسم رسيد بد نيست شما هم بشنويد


دعاي قاصدك ها خوشبختي آدم هاست ....


برات آرزوي يك دنيا قاصدك دارم....


خيلي جالبه نه؟؟؟

سرتونو به درد  آوردم

نظر يادتون نره !!!


همتونو دوست دارم ...




+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/10ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلااااااام بابايي.

خوبي عزيز دلم؟ چه خبر؟ خوش مي گذره؟

دلم مثل هميشه واست كوچولو شده بابايي.

بابا شرمندتم بخدا... بهت گفته بودم مدتيه سرم شلوغه

مي دونم باباي خوبم موقعيتمو درك مي كنه و هميشه دختر كوچيكشو مي بخشه

از بس مهربونه .... قوررررررررربونش برم الهي.

بابا اما با اين وجود باز يه عذر خواهي مفصل به تو بدهكاري

از اينكه كمتر واست پياماي عاشقونه مي فرستم

آخه يادم داده بودي روزانه حداقل يه پيام بايد واست بفرستم

بابا مواخذه ام نكن . اين كارم به اين معنا نيست كه ديگه از يادم رفتي

نه اينطور نيست جاااااااااان تو.دختر كوچيكت هميشه به يادته

اصلا با ياد وخاطرات تو زنده است

امااااااااا زندگيه ديگه و گرفتاري ها ش...

كار و دانشگاه و....

بابا ديروز رفته بودم همونجا كه خودت مي دوني

اوني كه خودت مي دوني به من پيشنهاد كار با يكي از آشناهاشو داد. منم بدم نيومد

موقعيت خوبيه...

گفتم از نزديك برم با اون طرف صحبت كنم ببينم شرايط اونجا به من مي خوره

شرايطش خوب بود اما واسم سخته

كاش تو بودي راهنماييم مي كردي...

توي راه همش داشتم به تو فكر ميكردم ياد تو خاطراتت افتاده بودم

مثل هميشه يواشكي گريه كردم تا حتي تو هم متوجه نشي

هرچند كه باباي خودمو مي شناسم

فردا هم بايد برم دانشگاه...

دوري راه وخستگي و... رو بايد مثل هميشه تحمل كنم

از سكشن روز پنجشنبه راضي نيستم بابا

وقتش خيلي ناجوره 8صبح تا 8 شبه.

البته در كنار دوستان خوش مي گذره اما چون بايد بر گردم خونه اونم بدون وسيله اذيتم

اي بي خيال اينم رد ميشه...

بابا اينجا زمستونمون داره شروع ميشه. اينقده هواي خوبيه كه نگو

دلم مي خواد تو هم حداقل فقط توي اين زمستون بياي با ما زندگي كني

اما ميدونم كه نميشه...

 بابا هنوز از ياد من نرفتي...

به اين جمله خندم مي گيره كه ميگه


از دل برون رود آنكه از ديده رود


پس تو چرا  هيچ وقت از دل من بيرون نميري

ويادت هميشه زنده است

بعضي وقتا ميگم اي كاش از اول تو رو نمي ديدم

وبه تو عادت نمي كردم ...

اي كاش تو با من مهربون نبودي

اي كاش خوب نبودي ... اي كاش بغلم نمي كردي ...

اي كاش دلواپس من نبودي ... اي كاش صدام نمي كردي بابا ...

 اي كاش من  خوبيهاي تورو نمي ديدم.

اي كاش من عقلم سر جاش نبودو تو

و خاطراتتو ثبت نمي كرد

اي كاش به تو وابسته نبودم

يا حداقل .........

اماااااااااااااااااا افسوس  وصدها افسوس.

دوست ندارم از خدا خواهش كنم حافظمو ازم بگيره

مي دوني چيه بابا اصلا دوست ندارم فراموشت كنم

آخه با ياد تو زنده هستم

كنم هرشب دعا كز دلم بيرون رود مهرت

ولي آهسته زير لب گويم خدايا بي اثر باشد دعايم

بابا گاهي وقتا به خودم حسوديم ميشه

كه باباي خوبي مثل تو داشتم ودارم

اما.............

مواظب خودت باش باباي نازنينم

خواستي بري بيرون حتما شال وكلاه كني هااااااا

تا زبونم لال سرما نخوري

مي بوسمت از راه دور ....



+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/07/27ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سلام دوستان خوبم !!!

خوبيد ؟خوشيد؟ سلامتيد؟

چه خبرا؟ خوش مي گذره ؟

دلم واسه همتون يك ذره شده....

اولا" از همتون عذر خواهي مي كنم به خاطر اينكه يه مدتي نبودم

دوما" از همه شما عزيزان كمال تشكر و قدر داني مي كنم به خاطر لطفي كه به من داريد

مرتب به من سر مي زديد وبا نظراتتون همراهيم مي كرديد....

واقعا" سرم شلوغ بود

بالاخره كار وزندگي ودرس ومشق وگرفتاري و........

چند روز پيش ، دوووووووور از جوووووووووون حسابي مريض بودم

سرما خوردگي و تب و كوفتگي و...

الانم دوره ي نقاهتو پشت سر ميزارم....

ماماني هم يه مدتي بيمار بود سنگ كليه داره طفلك !!!

از يه طرف هم كلاسامون شروع شده... ديگه بد تر!!!

هر استادي از راه رسيد يك كتاب 10000 صفحه اي معرفي كرد

كنفرانس و تحقيق و اينجور چيزا هم به كنار.

بلا به دور اين هفته كنفرانس دارم

باز جاي شكرش باقيه بچه هاي فضول دوره ي قبل نيستن

وگرنه بايد خودمو واسه سولات بي موردشون آماده مي كردم

تحقيقمو هم هنوز آماده نكردم...

5نمره داره....هر طوري شده بايد اين هفته آماده اش كنم.

از كلاسم زياد راضي نيستم

آخه احساس مي كنم صميميت نداره

دوستاي صميميم هم نيستن

الهام كه خيلي گرفتاري داره طفلك

از بعضيا شنيدم كه با شوهرش اختلاف داره

زهرا هم گير زندگيشه...

بچه اش خيلي شلوغه... اسمش ميكائيله...

حرس من ومامانشو در مياره وقتي بعد از چند ماه بخواهيم گپ بزنيم

خلاصه ، اين از اين.

ديشب  رفته بوديم نمايشگاه پاييزه

از يه دست مبلماني خيلي خوشم اومد

اسپرت بود رنگش هم صورتي ناز بود

ماماني مي خواست واسم رزروش كنه ، نزاشتمش...

آخه بلا به دور اين روزا خيلي خسيس شدم

خيلي مخلصم... خيلي دوستون دارم...

تنهام نزاريد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/18ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

پانزدهمين نامه

سلام بابايي... خوبي عزيزكم... حالت چطوره ؟؟؟

خيلي دلواپستم...مدتيه ازت بي خبرم.

چند بار  تماس گرفتم... ايميل فرستادم...زير آسمون خدا صدات كردم...

جوابمو ندادي !!! گفتم يه پست برات بزارم نگي از ياد  دختر كوچيكم رفتم.

راستي بابايي نكنه ازم ناراحت باشي مهربونم؟!

بابا اين روزا خيلي به وجودت احتياج دارم . نمي دونم يه حسي درون وجودم تو رو ميخواد.

بابايي خيلي تنهام.مطمئنم اگه تو بودي اوضاع خيلي فرق مي كرد.

بابا دلم واسه اون مهربونيات يك ذره شده

واسه دلواپسيات وقتي كه برم بيرون . يادته مرتب واسم زنگ ميزدي و مي گفتي:

مواظب خودت باش . يه وقت تصادف نكني .از فلان سمت برو آفتاب كمتر داره...

غذا خوردي ؟امتحانتو خوب دادي؟ قبول شدي؟ لباس گرم با خودت بردي؟

آه بابايي دلم واسه  اين حرفات يه ذره شده .

اي كاش تو خوابم مي اومدي واين حرفارو برام تكرار مي كردي ...

بابايي خودت بگو با نبودنت چه كار كنم؟؟؟؟

آخه بي تو بودن بد درديه!!!

راستشو بخواي بابايي خجالت مي كشم به كس بگم (تو) رو ندارم!!!

احساس بدي بهم دست ميده وقتي بهش حتي فكر هم بكنم...

اگه كسي سراغتو ازم بگيره آخه چي بگم ؟

از همه مهمتر كي مي تونه جاي تو رو بگيره كه جانشين تو معرفيش كنم؟؟؟

بابايي اينقده دلم پره !!! اينقده دلم گرفته!!!

دوست دارم بيام پيشت سر بزارم رو شونه هاي مردو نه ات و زار زار گريه كنم

بابايي راستي اگه يادت باشه بهت گفته بودم كه دارم زندگينامتو مي نويسم

خوشبختانه حدود 3 روزه كه به كلي تموم شد...

دلم مي خواد اونو چاپش كنم تا همه بخونن وبدونن كه چه باباي خوبي داشتم...

بابايي مشكلم هنوز حل نشده ...

خيلي نگرانم. باور كن حتي آرامش هم ندارم...

حدود يك ماهه كه هنوز هيچ خبري نشده!!!

دليلشو نمي دونم ؟؟؟

اكثرا" خبر دار شدن از اين مشكل من...

بابايي ازت خواهش مي كنم مثل هميشه تو واسم حلش كن.

آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما دليلشو ازم نخواه.

بابايي دانشگام شروع شده  روزاي آخر هفته است

اما اين هفته رو نمي خوام برم...

برام سخته ... آخه ماماني تنها مي مونه !!!

يعني بقيه هستن اما من نگرانشم ......

اين روزا خيلي افسرده است .....

احساس مي كنم اون هم مثل من دلش واست خيلي تنگوليده....

بابايي چرا به خواب من ديگه نمياي؟؟؟

حداقل توي خواب حست كنم.بوت كنم. ببوسمت .

از همه مهمتر صدات كنم بابا!!!

اينقده دلم واسه كلمه بابا تنگ شده

به همون اندازه كه دلم واسه چشات تنگ شده

بابا آب و هوامون اين روزا عوض شده ...

كم كم فصل داره عوض ميشه

دوست ندارم زمستون بياد

آخه شباي طولاني وسردش

منو ياد تو مي اندازه....

وقتي كه تو پيشمون بودي

همه دور هم بوديم ومن گه گاهي مثل بچه ني ني ها خودمو لوس مي كردم

مي اومدم تو بغلت خودمو قايم مي كردم.آخه بغلت هميشه گرم بود

الهي قووووووووووووربوووووووووووووونش برم...

بابايي چرا زمونه اينقدر بي رحمه!!!

بابا !!!! عزيز من !!!! نكنه حرفام اذيتت كرده باشه

چشم!!! بازم قول ميدم ديگه چيزي نگم تا گلم ناراحت نشه

از اينه زياد صحبت كردم منو ببخش بابايي...

بابا برام دعاكن خيلي زياد..... به دعات احتياج دارم همونقدر كه به تو احتياج دارم.

مواظب خودت باش بابايي ...

مي بوسمت از راه دور...

http://www.roozgozar.com/piczibasazi/zibasaz/01/www.roozgozar.com-012.gif


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/30ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/25ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

چهاردهمين نامه

سلام بابا جونم!!!

خوبي؟ خوشي؟ سر حالي؟

ببخشيد مدتيه واست نامه نفرستادم

اين روزا سرم خيلي شلوغه...

كار وخوونه ومهمان و......

نگران نشو عزيزم...همه حالمون خوبه...

منم انتخاب واحد كردم ديگه كم كم بايد خودم واسه دانشگاه آماده كنم

احساس مي كنم اين دوره خيلي واسم سخت مي گذره چون تو نيستي!!!

........................

مي خواستم بهت بگم تا به من كمك كني...

واسم دعاااااااااااا كن خيلي زياد.

واقعا سر در گمم .نمي دونم بايد چي كار كنم

دوست دارم تو باشي وراهنماييم كني...

كمكم كن بابا به كمكت احتياج دارم...

منتظر جواب نامه ات هستم........ نظرتو واسم بنويس

التماس دعا...


http://www.roozgozar.com/piczibasazi/zibasaz/01/www.roozgozar.com-014.gif

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/24ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

سيزدهمين نامه

سلام بابايي خسته نباشي عزيزم...

اول از همه سالگرد زندگي جديدتو بهت تبريك ميگم...

ديشب واست جشن گرفتيم

اين يكي هم مثل بقيه ي مراسم هات خيلي خوب اجرا شد 

همه اومده بودند. از دوستات گرفته تا فاميل وآشنا و....

ما سرمون خيلي شلوغ بود .

آخه دوست داشتيم همه چيز مرتب باشه

از يك طرف چون ماه رمضونه ديگه حساس تر شده بوديم بابت نحوه ي پذيرايي.

انواع غذاهايي كه تو دوست داشتي رو واسه مهمونا درست كرديم...

خودمون پختيم.چون دست پخت خانواده رو دوست داشتي .

اكثر فاميلا شركت كرده بودند.همه بدون استثنا يادت بودند

ويك جورايي دلشون واست تنگ شده بود

هي ميگفتن اگه بود .....فلان نمي شد !!! بهمان نمي شد!!!

همه يه جورايي دوست داشتن جواب زحمتاتو بدن يعني خودشون مي گفتن

من خيلي دلم گرفته بود . نشستم به اندازه ي يك سال واست گريه كردم

همه سعي مي كردن آرومم كنن

ومن از اين حالت بيشتر اذيت مي شدم...

حسابي يادت افتاده بودم. ياد حال وروز پارسالمون تو همين موقع...

ياد سختي هايي كه كشيديم...ياد اين يك سالي كه گذشت

ياد تنهايي خودمون ...

واز همه مهمتر ياد بي پدري خودم افتاده بودم

ياد بي كسي هاي خودم.اينكه بقيه به چشم يتيم بهم نگاه مي كردن

البته مي دونم تو بامايي وهيچ وقت تنهامون نميزاري

اما مي خوام شخص خودت باشي. حست كنم . ببينمت.باهات حرف بزنم جوابم بدي

خلاصه ديشبو با دل سير واست گريه كردم.

سعادت نداشتم احيا بگيرم. چون خيلي خسته بودم...

امروزم قرار بود ساعت 9 برم سر كار. دير بيدار شدم

كاراي اداري هم زياد داشتم.رفتم آموزش وپرورش واسه گزينش

بعدش رفتم كل بانكها رو سر زدم.ديگه وقت نشد برم سر كار...

منو از دعاي خير خودت بي دريغ نكن

واسم دعا كن خيلي زياد.به دوستات (فرشته ها) هم بگو واسم دعا كنند

اين روزا شديدا به دعا كردن نياز دارم 

سر فرصت بهت ميگم واسه چي ؟؟؟

بازم سالگرد زندگي جديدتو بهت تبريك ميگم

اميدوارم لحظه هاي خوبي داشته باشي عزيز دلم...

از ته دل وبا تمام وجودم دوستت دارم

وبعد از خدا مي پرستمت

از راه دور مي بويمت و مي بوسمت گل خوشبوي من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/08ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

http://aks98.com/images/3bpdttrxruajg50zybco.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 6:6 بعد از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

كسي به نام پدر

هنوز باورم نمي شود كه نيستي ...

در جمع ما نيستي...

تولدت هم بود... ما نمي دانستيم چه كار كنيم...

حالا كه دارد مي شود يك سال و نيستي باز نمي دانم چه كار كنم 

بايد غصه ي چي را بخورم...

اين وسط اينكه يك سال نديدمت يا اينكه ديگر هيچوقت نمي بينمت

وديگر هيچوقت ديگر نمي آيي به ميان ما...

حالا من هر چقدر هم استاد باشم در نوشتن، نمي توانم

اين لحظه هاي كش دار نبودنت را با واژه بيان كنم...

نمي توانم كلمه هايم را پشت سر هم رديف كنم و

بگويم اين هفته كه دارد مي آيد من بايد سخت ترين لحظه هاي زندگيم را بگذرانم

وبايد صبورترين هم باشم...

بايد يك لبخند عميق بچسبانم به گوشه لبهايم

وبگويم خدا خواسته و هيچ كاري هم نمي توانم بكنم

ولي بگذار بگويم ......

من نمي توانم هيچ وقت اندوه نبودنت را بپذيرم

واين را به خودم بفهمانم كه چيزي به اسم "پدر" براي هميشه از زندگيم جدا شده است

حالا هر چقدر هم من قوي  ومحكم باشم ...

اصلا باورم نمي شود يك سال شد به همين راحتي...

انگار همين ديروز بود ...

داغت هميشه تازه است براي من...

مني كه زمين وزمان مي دانند چقدر به تو وابسته ام...

تا مرز جنون ...

من هنوز باور ندارم تو در يك شب تابستاني ، پس از افطاري

وهنگاميكه همه آماده ي دعا كردن بودند تو بعد از كلي خنده و شادي

براي هميشه ما را تنها گذاشتي ورفتي...

مانند هميشه مشتاق ديدار توام...

به حدي كه فقط خدا احوال دل مرا مي فهمد وحس مي كند

براي كسي كه هيچ كس مثل او خدا را حس نكرد...


+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  | 

دوازدهمين نامه

سلام بابايي...

اميدوارم حالت مثل هميشه خوب باشه. ما اينجا همه خوبيم. همه سلامتو مي رسونن.

آب وهوامون اينجا واقعا گرمه. از يه طرف هم روزه هستيم ديگه وحشتناك تر...

چه خبر؟ چكار مي كني گلم؟؟؟

نمي دونم حالا به چي مشغولي ؟

فقط اينو مي دونم كه جات خوب و راحته و خبري از هيچ آزاري نيست

چند روز ديگه يك سال كامل ميشه ...

زندگي جديدتو ميگم...

اينجا ما داريم همه چيو آماده مي كنيم واسه شب اول قدر!

ديروز من رفتم واسه سفارش چاپ اعلانيه...

اون عكس خوشگلتو هم دادم... همون سه رخه...

كت شلوار سورمه اي تنت كرده بودي ...

قراره غذاهاي مورد علاقتو هم درست كنيم...

خلاصه...

اما خداييش چه زود گذشت !!!

انگار همين ديروز بود ... داغ جداييتو ميگم.

داغت هميشه تو دل تك تك ماها تازه هستش

اين يك سال بي تو خيلي تنها بوديم ... حساااااابي ها.

بطوريكه بعضي وقتا تا مرز جنون مي رسيديم

اما جوريه كه به خاطر تو هم كه شده به روي خودمون نمي آورديم .

من كه باورم نميشه داره يك سال ميشه و ايييييييين همه رو تحمل كردم!!!

سال واقعا سخت و غم انگيزي بود . آخه به دوريت عادت نداشتيم

هنوز هم كه هنوزه من بعضي وقتا يادم ميره كه پيشمون نيستي

اما بعدش كه يادم مياد كلي ناراحت ميشم

امابه خودم اميد ميدم و زندگي مي كنم

درست مثل تو ....

روزاي آخر قبل از مسافرتتو يادته؟؟؟

قشنگ مثل همين روزا بود .

دقيقا  مثل امروز بود كه حالت خيلي بد شد و دكترا بطور كامل قطع اميد كردند

يادته گفتن باباي شما تا 48 ساعت ديگه دووم نمياره

يادت هست چه حالي داشتيم

تو حالت بد بود اما عين يك شير مقاومت كردي

شايد دل نازنينت به حالمون سوخته بود

شايدم دوست داشتي رفتنت مصادف با شب قدر بشه...

به هر حال روزاي سنگينيه واسم هرچند كه سعي مي كنم به روي خودم نيارم

برام دعا كن ... خيلي زياد...

خوب عزيزم وقتتو نمي گيرم 

منو ببخش از اينكه زياد حرف ميزنم و تو رو ياد اون روزاي تلخ مي اندازم

مي بوسمت از راه دور و تا آخرين نفس داد مي زنم دوستتتتتتتتتتتتتتتتت دارم...

http://aks98.com/images/65guvsusckwkxln47h5.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/01ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط دختركوچک بابا  |