سلام بابایی....
نمی دونم چی
صدات کنم !!!
آخه می دونی تو
خیلی از کلمه های توی ذهن من قشنگتری....
کاش بودی وخودت
می گفتی چی صدات کنم.
ولی نیستی......
راستی چرا
نیستی؟؟؟؟!!!!
چرا نمی خوای که
باشی؟؟؟
اما اشکال نداره
... همین که می تونم برای همیشه تو خونه ی قلبم نگهت دارم خوبه....
همین که حس کنم
دوستت دارم خوبه....
بابا یادت باشه
هیچ وقت این حسای قشنگ رو ازم نگیری....
اونوقت خیلی بد
میشه....
آخه می دونی من
با تو زنده ام
با یادت با عشقت
دارم نفس می کشم..
بابایی می دونی
شبای من با آرزوی دیدنت فردا میشه.........
بابایی می دونی
دیدنت ، تو لحظه های دلتنگی واسم مرهمه.........
بابایی می دونی
که هنوز قشنگی حرفات تو یادمه........
آره هنوز هم که
هنوزه تب دستای گرمت رو توی دستام حس می کنم.........
الهی فداشون بشم
من ......
عزیزم خوبی تو؟؟؟
چه خبر؟؟؟ خوش
می گذره ؟؟؟
بقیه خوبن؟؟؟
دایی اینا چطورن ؟؟؟
بابایی نگران ما
نباشم عزیزم ما همه خوبیم .
بله... همینطور
که می دونی مامانی نیستش.......
اینقده جای
دوتایی تون خالی شده که حد وحساب نداره
بابا تو که رفتی
مامان شد همه کسم . احساس می کنم بوی تو رو میده
آخه تنها
یادگارته !!!
وقتی بهش نیگاه
می کنم میگم خدایا شکرت به خاطر اینکه حد اقل مامان رو دارم .
بابا الان که
اون نیست من خیلی احساس غربت وتنهایی می کنم
احساس می کنم
زندگی بدون شما پوچه
آه بابایی اگه
بدونی دل دختر کوچیکت چقدر گرفته ......
اگه بدونی چقدر
تنهاست .....
اگه بدونی چی می
کشه ......
بابایی دختر
کوچکت دیگه خسته شد از بس خودشو به بی خیالی زده
الکی وبه اجبار
می خنده ..... و بقیه رو به خنده وا می داره
با بقیه شوخی می
کنه ومیگه ومی خنده ....
اما ای بی خیال
....................
روزگاره دیگه
.....
بابا دلم واسه
آغوشت یک ذره شده
واسه کنارت
نشستن و از هر دری با تو صحبت کردن
واسه زل زدن تو
چشای نازن
واسه شوخیات ...
خنده هات ... مهربونیات ... دلواپسیات ... همه وهمه تنگ شده .
بابا من هنوز همون
دختر کوچیک توام وبهت احتیاج دارم
به بودنت به
وجودت به اینکه احساس کنم کسی هست صداش کنم بابا ........
می دونی چیه
بابا ؟؟!!
وقتی دوستام در
مورد باباهاشون صحبت می کنن ،
من از ته دل
حسرت می خورم که چرا تو نیستی .
چرا من دیگه نمی
تونم بابای خوبمو ببینم واز خوبی ومهربونیاش پیش بقیه صحبت کنم
بابا کاش به این
زودی نمی رفتی مسافرت
کاش حداقل تا
وقتی که من .......... تو می موندی .....
شاید واسه من
راحت تر بود .
اگه اون لعنتی
بد جنس نبود تو حالا کنارمی .
بابا خسته شدم
از بس خودمو گول زدم و گفتم بابایی من هنوز هستش اما...
اما رفته
مسافرت...
آخه از همون
روزی که تو واسه همیشه پرواز کردی ورفتی
من با خودم عهد
بستم که هیچوقت نه به خودم نه به دیگران بگم که تو کجایی
در واقع نمی
خوام حقیقت رو به زبون بیارم وبگم ...........
همش می گفتم که
تو مسافرتی و حتی ازتو هم خبر داریم
روزانه باتو هم
صحبت میشیم
اما دیگه از این
داستان خسته شدم.......
ای .........
بابا ای کاش
چشامو می خوندی نه نامه هامو ....
ای کاش دستام به
دستات می رسید نه نامه هام ....
بابا ای کاش
بودی وتو و مامان با هم می رفتید مسافرت ... مثل همیشه ..
یا حداقل تو می
موندی پیشم حالا که مامان واسه چند روز رفته ........
دیشب کمدتو باز
کردم ... واسه چند ثانیه به کت وشلوارات خیره شدم .
دقیقا یک سال و
دو ماه و 13 روز از اونا استفاده نکردی .
کمدت همونه .مثل
همیشه مرتب ومنظم ...
تمام لباسات هم
اون تو هستن . کسی اونا رو جابه جا نکرد
به امید اینکه
یک روزی بیای ودوباره اونا رو بپوشی .
کت وشلواری که
اخرین بار تنت بود رو دو دستی گرفتم ، بغل کردم
احساس کردم تو
رو بغل کردم . آخه بوی تو رو میده هنوز ...
خلاصه اونا رو
بوییدم ، بوسیدم و در کمدو بستم .
بابا دیشب هوا
خیلی خیلی سرد شد یهویی
مواظب خودت باش
گلم ... تو تحمل سرما رو نداری
لباسای ضخیم
بپوش تا خدا نکرده مریض نشی عزیزم .
راستی بابا داشت
یادم می رفت
چهار شنبه من و
داداشی رفتیم مزار واسه عید دیدنی
مثل همیشه کنار
عکست نشستم . سعی کردم زیاد اشک نریزم
تا عزیزم ناراحت
نشه .
یه صحنه دیدم
خیلی دلگیر شدم
همسایه جدید تو
می گم .
بیچاره بچه هاش
خیلی ناراحت بودن
بهشون حق میدم
آخه خیلی سخته دیگه ....
من وداداشی دوست
داشتیم بریم اونا رو دلداری بدیم .
بابایی دعا کن
مامانی هر چه زودتر سالم بر گرده .
دلم واسش یک ذره
شده ....
بابایی پیشاپیش
عیدت مبارک ....
بابایی دوستت
دارم
بابایی دوستت
دارم
بابایی دوستت
دارم
تنهام نزار که
خیلی تنهام ........